محسن مقصودی: بیست ساله بودم که اولین بار در یک اردوی دانشجویی در مشهد دیدمشان، هتل نرفته بودند و ۶:۳۰ صبح مستقیم به حسینه دانشجویان آمده بودند، خودشان تک تک بچه ها را از خواب بیدار کردند، با شوخی و کشتی و… چقدر صمیمی و دوست داشتنی. و همین آغاز ارادت ما بود. در این سالها چند باری به منزلشان رفتیم، زندگی بسیار ساده، کم خرج و عجیب برای ما.
راستش را بخواهید از خبر زندان رفتن استاد حسن عباسی خوشحال شدم.
در این دو‌ دهه ای که از دوران دانشجویی تا کنون می شناسمشان گمان می کنم یک‌روز هم استراحت نکرده اند…
بیست ساله بودم که اولین بار در یک اردوی دانشجویی در مشهد دیدمشان، هتل نرفته بودند و ۶:۳۰ صبح مستقیم به حسینه دانشجویان آمده بودند، خودشان تک تک بچه ها را از خواب بیدار کردند، با شوخی و کشتی و… چقدر صمیمی و دوست داشتنی. و همین آغاز ارادت ما بود. در این سالها چند باری به منزلشان رفتیم، زندگی بسیار ساده، کم خرج و عجیب برای ما.
چندین بار که برای مشورت در موضوعی خاص و یا مصاحبه برای مستندها تماس می گرفتیم همیشه تا پاسی از شب در حال سفر و سخنرانی در یکی از دانشگاه های کشور بودند. معمولا حدود ۱۲ شب خودشان تماس می گرفتند و نیم ساعتی با روی باز و پر انرژی صحبت می کنند. گویی سوخت جت دارند این انقلابی ها و افسوس که برخی می خواهند موتور انقلاب سوخت جت نداشته باشد.
استاد حسن عباسی در دفاع از انقلاب و در جدال با لیبرال های چپ و راست خستگی ناپذیر است… روشنگری ها و سخنرانی هایش در دو دهه اخیر در اقصی نقاط ایران خار چشم منافقان داخلی و‌ خارجی است.
زندان رفتنش هم رسوا کننده
لیبرالهایی است که شب و‌ روز‌ از آزادی بیان دم می زنند و در عمل….
در کنار این خوشحالی می ماند تاسف ما برای مظلومیت همیشگی بچه‌های انقلاب که گویی عادت کرده اند به اینکه روشنگری هایشان بدون هزینه نماند… هم برای حفظ انقلاب عاشقانه بجنگند و هم تاوان این عاشقی را بدهند، هم از بی بی سی و من و‌ تو‌ و تفاله های داخلیشان، فحش بخورند و هم از دستگاه های رسمی کشور.
استاد عزیز!
این چند ماه استراحت اجباری و‌ عاشقانه در زندان، گوارایتان باد…. گر چه میدانم در زندان هم جهاد را ادامه می دهید و دشمنان انقلاب را ناامید می کنید.